تاریخ ابزار

shir o khorshid - اشعار دكتر مصطفي بادكوبه اي

خدای عرب                                             دانلود ویدیو

مرا به قعر جهنم ببر خدای عرب  

به شرط آنکه نیاید در آن  صدای عرب

مرا بهشت چه حاجت که زاده عشقم

بهشت ِ حوری و غلمان بود سزای عرب

هزار ننگ تورا باد ، گر نمی فهمی

بجز کلام ُپراز قهر وانحنای عرب

خدای من ، همه عشق است بی نیاز کلام

نه آن خدا که همی سَردهد ، صَلای ِ عرب

خدای عشق و مُحبت که خانه اش دلِ ِ ماست

نه ُمبتلای الفبا  نه ُمبتلای عرب

اشد ُکفرونفاقا مگر نه گفته توست ؟

چه می کنند نفهمان، بسی چنین ثنای عرب ؟

قساوت عربی ، نیست درخور ِ تکذیب

مگر دروغ بود اصل ِ کربلای عرب ؟

شعارعفو و پیام برابری می داد

که جا گرفت به دل ، کیش ِ مُصطفی عرب

اگر سرود عدالت نبود و عشق ِ خدا

نمی سرود قلم ، مدح ِ مُرتضی ِعرب

فساد موبد و ساسانیان به بادم داد 

اگرنه فرّ اهورا کجا ، ولای عرب ؟ 

بر آستانه زرتشت ، می نهم سر ِ جان

نه آن بهشت که باشد به زیر پای عرب

بهشت من ، ُسخن ُپرتوان ِ فردوسی است

که نیست در سخنش ، رنگ ِ اعتنای عرب

به بوستان وگلستان ، بهشت جاوید است

بهشت ُرشد بشر ، نی شکم سرای عرب

بهشت من ، سخن حافظ خوش الحان است

کلام پخته کجا ، شرح ِ قصه های عرب ؟

سخن ز مثنویِ ِ مولوی بگو ، ای دوست

که شادمانه بهشتی است  بی عزای عرب

بهشت نقد جهان در ُرباعی خیام

هزار بار به از باغ ِ بی صفای عرب

کلام گاندی و شعر ِ هوگو ، شرف دارد

بر آن سخن که بر آید ز ادعای عرب

مرا به خشم مبین ای خدای کوچک ِ خام

به ُجرم آنکه ندانسته ام  بهای عرب

اگر که رفته بود عرب ، از سرای پاک ِ ُامید

نمی سرود چنین شعر در جفای عرب

خدای من ، که خدای دلی ؛ به عشق قسم

که میهنم برهانی تو ، از بلای عرب

                         دکتر مصطفی بادکوبه ای

+ نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 16:40 |

شعر فصل معما

 

گفتی كه مانده‌ای تك و تنها در این قفس
همدرد توست صد چو دل ما در این قفس

كشتند شمع عشق و ببستند چشم سر
تا بلكه ننگری دل ما را در این قفس


بنگر به چشم جان كه فتاد‌ه‌است بی‌گناه
بس جان پاك و بس دل شیدا در این قفس

جانا بیا و حل معمای عشق كن
هر چند نیست فرصت اما در این قفس

رنگ خزان گرفته همه فصل سال‌ ما
جز فصل جانگزای معما در این قفس

گویی صدای دل به خدا هم نمی‌رسد
چون و چرا چه سود در اینجا در این قفس

خون می‌گریست لاله كه با نام او می‌نشست
ماییم و ذكر بنده و مولا در این قفس

تنها نه ما كه مام وطن نیز مانده است
غمگین و دلشكسته و تنها در این قفس

با كاوه گفت مام وطن كز چه خفته‌ای
در قاب غم گرفته رویا دراین قفس

گفتا شعور باید وهمراهی «امید»
تا كاوه خیزد از دل صحرا در این قفس

 

 

دکتر مصطفی بادکوبه ای

+ نوشته شده توسط محمد جواد در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 1:45 |

دانلود ویدیو


بهاران می رسد از راه

خزان ، گلخانه را تسخیر کرده است / گل و گلبوته را تحقیر کرده است
به جای شاخه های یاس و شب بو / نهال یأس را تکثیر کرده است
گمانم باغبان را مرده پنداشت / ز بس پژمرده گل تصویر کرده است
خزان را چرخ گردون بال و پر داد / مگو کان باغبان تقصیر کرده است
چو «حق» را ، «حق خود» پنداشت در باغ / تبر را تیغ حق ، تفسیر کرده است
خزان با نسل گل زانرو درافتاد / که مفتی «لاله» را تکفیر کرده است
چنان از خواری گلها سخن گفت / که جای خار و گل تغییر کرده است
ولی غافل که آیات طراوت / خدا بر برگ گل تحریر کرده است
بهاران می رسد از راه یاران / اگر چه اندکی تأخیر کرده است


دکتر مصطفی بادکوبه ای ( امید )

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 2:20 |

دانلود ویدیو


کیست دم از مرگ وطن می زند ؟؟!!

زخم دگر بر دل من می زند  !

 

کیست که دلداده ی خورشید نیست ؟؟!!

در دل او پرتو امید نیست 

 

کیست که یأس است شعار دلش

مرگ چکد از سخن باطلش

 

یاس دل کیست که پژمرده است

آب ز آبشخور کین خورده است

مرگ وطن ، حرف وطن دوست نیست

این سخن از خامه ی یک اجنبی است

 

میهن ما زنده ترین میهن است

هر که دم از مرگ زند دشمن است

مهد اهورای سپنتاست این

کشور جاوید اوستاست این

 

خطه ی بس کاوه و بس بابک است

کشور صد آرش و صد مزدک است

 

میهن فردوسی والا نژاد

پهنه ی رزم و وطن عدل و داد

 

مرگ کجا کشور ایران کجا ؟؟ !!

مرگ کجا ، مهد دلیران کجا ؟؟!! 

 

گرچه گهی غم به دل ما نشست

حرمت میخانه ی میهن شکست

 

لیک نمرده است و نمیرد وطن

رنگ عدم را نپذیرد وطن

 

دل سخن نغز به بار آورد

یاد ز گفتار بهار آورد

 

گرچه عرب زد چو حرامی به ما

داد یکی دین گرامی !! به ما

 

مذهب ما ، مذهب ایرانی است

کیش اهورایی انسانی است

 

مذهب ما مذهب شمشیر نیست

مکتب خون و غم و تکفیر نیست

مظهر آزادی ما کوروش است

او که نبی است ، نه آدمکش است

 

خاک وطن حمله ی چنگیز دید

یورش آن وحشی خون ریز دید

خون جگر خورد ولیکن نمرد

جان به سلامت ز چنان ورطه برد

 

چون به سر دار بشد ، سربه دار

حب وطن گشت یلان را شعار

باز وطن سرور و سردار شد

دشمن ایران به سر دار شد

 

خون سیاووش چو آید به جوش

شعر وطن را بسراید سروش

 

ما نسپاریم وطن را به کس

تا که بود در تنمان یک نفس

چون که وطن تا ابد زنده است

جان به رهش دادنم ارزنده است

ور نه خردمند نخواهد سپرد

جان به ره توده خاکی که مرد

دم مزن از مرگ وطن دم مزن

خانه ی امید تو بر هم مزن

زنده ترین زنده مرا میهن است

هر که دم از مرگ زند دشمن است

کام وطن دوست پر از خنده باد

تا که جهان هست ، وطن زنده باد

 

دكتر مصطفي بادكوبه اي

+ نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 3:21 |

دانلود ویدیو


این وطن مهد اهوراست اگر دریابند
خطه ايزد يكتاست, اگر دريابند

دشت عشق است,كزان بوي محبت خيزد
مهر در مهريه ماست ,اگر دريابند

دشت ما غمزده خون سياوشهان است
شاهدش لاله صحراست,اگر دريابند

قصه پاكي عشق از لب شيرين بشنو
عفتش رشك زليخاست ,اگر دريابند

در دل ما سخن از كينه و خونريزي نيست
خانه عشق همينجاست,اگر در يابند

هر كس از عشق وطن گفت,شود عين وطن
قطره اينجا خود درياست,اگردريابند

مام ميهن نگران طب و تاب من و توست
فصل مجنوني ليلاست, اگر دريابند

شعر آزادي انسان به لب كوروش بود
غزل مهر فريباست ,اگر دريابند

مرزبان وطنم جام هزاران ارش
كه كماندار كمانهاست ,اگر دريابند

سيلي بابك ما خورده به گوش تازي
سرخي چهره چه زيباست, اگر دريابند

هفت خوان ديدن و چون رستم از آن بگذشتن
پنجه در پنجه دنياست ,اگر دريابند

عارفان عاشق اين مرز سراسر گهرند
شيخ در معركه تنهاست, اگر دريابند

مايه وحدت ما عشق وطن باشد و بس
شور اين عشق هويداست, اگر دريابند

انكه بر تازي و شمشير كجش ميتازد
شعر فردوسي والاست اگر دريابد

گل اميد كه روييده در وادي سبز
شعر آزادي فرداست, اگر دريابند

 

 

 

دكتر مصطفي بادكوبه اي

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 3:15 |

               دانلود ویدیو


              وقتی تو میگویی وطن من خاک بر سر میکنم

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو میگویی وطن یکباره خشکم میزند

این دیده مبهوت را با خون دل تر میکنم

وقتی تو میگویی وطن برخویش میلرزد قلم

من نیز رقص مرگ را با او به دفتر میکنم

بی کوروش بی تهمتن با ما چه گویی از وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر میکنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران میدود

من گاد های عشق را مستانه از بر میکنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر میشود

من گریه بر فردوسی آن پیر سخنور میکنم

وقتی تو میگویی وطن بوی فلسطین میدهی

من کی نژاد عشق، با تازی برابر میکنم

وقتی تو میگویی وطن از چفیه ات خون میچکد

من یاد قتل نفس با یاد الله اکبر میکنم

وقتی تو میگویی وطن، قدس است و شامات و حجاز

من همدلی کی با چنین نادان برادر میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می سزد

من با عدالت جویی ام یادی ز حیدر میکنم

ایران تو یعنی یعنی لباس تیره عباسیان

من رنگ روشن بر تن گلگون کشور میکنم

ایران تو با نام دین زن را به زندان میکشد

من تاج را تقدیم آن بانوی برتر میکنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دار هاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوای و نای نی

من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن، یعنی دیار یاس وغم

من کی گل امید را نشکفته پرپر میکنم

 

مصطفي بادكوبه اي

+ نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 3:12 |


زلزله                                              بازگشت به خویشتن


آزادی                                                       کارمند دعاگو


مشاور تبلیغاتی                                       قلابی

                                                         

نیم سوز                                                                 بوسه

                                               

نادان                                                              


خالدون


آلت ساز


شیخ و گربه


مجلس ترحیم

+ نوشته شده توسط محمد جواد در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 17:0 |
 

نیایشگه پاکان


ای درخشنده‌ترین پهنه انسان پرور

وی گرانمایه‌ترین معدن در و گوهر

 

ای سراپرده‌ی نورانی آیین بهی

دشمن تیرگی‌ای دشت سپیدی گستر

 

ای نیایشگه پاكان اهورایی كیش

وی نمایشگه زیبایی و بستان هنر

 

هر كجا شعله كشد آتش آتشگاهت

شعله‌هایش بود از پرتو نور داور

 

ای كه پرورده‌ی دامان تو باشد زرتشت

آن اهورایی بهدین اوستایی فر

 

ای كه رستم صفت از بهر تو قربانی كرد

هر كه سهراب صفت بود عزیزش در بر

 

ای كه از لاله تو خون سیاوش جوشد

تا كه آسوده به بستر نرود ستمگر

 

زنده ببیند همه دم خون سیاوشان را

همچو آتش كه به سركرده زغم خاكستر

 

ای كه داری ز پی رفتن ضحاك هزار

چون «فریدون» پسر و همچو «فرانك» مادر

 

ای كه در دادگری شیوه‌ی نوشروانت

گشته بر تارك تاریخ جهانی زیور

 

كورشت بوده پیام‌آور آزادیها

آفرین بر تو و آن مكتب انسان باور

 

خفته در خاك تو «كیخسرو» و هم «كیكاووس»

صاحب جام‌جم و كاوه و گیو و نوذر

 

ای به تاریخ تو بس «خسرو» «شیرین» رفتار

تیشه بر ریشه دشمن زده، لب بر ساغر

 

ای كه افتاده به پای هنرت صد خاقان

سرنگون گشته ز رزم تو سپاه قیصر

 

چشمه‌ی آب حیات است نهان در دل تو

تشنه‌ی قطره‌ای از آن شده صد اسكندر

 

ای خراسان تو خیزش گه فردوسی‌ها

آسمان ادبت غرق هزاران اختر

 

ای وطن ای تو سرافرازترین قله‌ی عشق

قصه‌ی عشق تو بنوشته قدر بر دفتر

 

سرزمین گل و خورشید و سرود مهری

پهنه سبز غزل‌های خوش رامشگر

 

حافظت سقف فلك را بشكافد كه مگر

جان هفتاد و دو ملت برهد از خنجر

 

شعر خیام تو گلواژه‌‌ی آگاهی‌هاست

كه جهانی طلبد باره و رسمی دیگر

 

روح تو، روح ادب پروری و نیكیهاست

خاك تو خانه‌ی عرفان و سرای دلبر

 

ای وطن، خرم و آزاد و سرافراز بمان

دشت آزادگی‌ات باد به زیر شهپر

 

چون اهوراست نگهبان تو، دارم «امید»

جاودان مانی و شاداب و اهورایی تو

 

 دکتر مصطفی بادکوبه ای-امید

+ نوشته شده توسط محمد جواد در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 15:47 |

کفرستان دین


دانم که می دانی اما جز با تو میل سخن نیست


جبریل هم دردل غار محرم به نجوای من نیست


درعید مبعث چه گویم جز باتو ای یوسف عشق

کاندر مشام پدر هم بویی از آن پیرهن نیست


برما مخوان آیه ی عشق ای بلبل باغ رحمت

خشکیده بستان واینجاجزبانگ زاغ و زغن نیست


رفتی به یثرب ولی بود چشم دلت سوی مکه

درکیش مذهب فروشان یادی ز حب الوطن نیست


بت را شکستی که جز حق فردی مقدس نباشد

درکنج زندان قدرت جزناله ی بت شکن نیست


درشعله های تعصب هر سرو آزاده سوزد

بنگر مجازات سبزی اینجا بجز سوختن نیست


خون بارد از بانگ تکبیر درصبح تاریک اعدام

جز ردی از پای قاتل برجای جای چمن نیست


اینجا امام زمان هم ابزار یک انتقام است

پیک عدالت دراین کیش جز مرد شمشیرزن نیست


وقتی گناه بزرگ است شیرین فرهاد بودن

حکمی ز روی جهالت جز کشتن کوهکن نیست


برفرق بانوی ایران هردم چماق حجاب است

گویی فسادی در این ملک جز چهره و موی زن نیست


غرق ریا و رباییم آلوده ی رشوه هاییم

درفقر و ذلت بماند مردی اگر راهزن نیست


آوای قرآنت ای دوست بر گوشمان می رسانند

دردا که قرآنشان جز تجوید و صوت الحسن نیست


گلدسته ها باغم و درد دستان یک اعتراضند

کز چه دراین خیل زاهد یک تن اویس قرن نیست


خواندی" لکم دینکم" را بردین ستیزان کافر

اینجا به زندان مذهب کس را مجال سخن نیست


حتی خدای تورا هم القاب دیگر نهادند

یعنی خداهم دراین کیش ایمن ز تزویر و فن نیست


چون باب رحمت ببستند الله شان منتقم شد

قاضی در این کافرستان جز یاور گورکن نیست


گفتی تو" لا تقنطوا" را یعنی که "امید" باید

گفتم که جز نور امید شمعی دراین انجمن نیست

 

دكتر مصطفي بادكوبه اي-اميد

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 9:55 |

ایران و فنآوری


ای مهد تمدن كهن، ایران 

وی فخر نژاد پاك من، ایران

تو خانه‌ی حضرت اهورایی 

دور از تو ستیز اهرمن، ایران

ای صد چو بزرگمهر نام‌آور  

در بارگه تو رایزن،‌ ایران

آید ز تو بوی بوعلی‌سینا    

چون نگهت یاس ویاسمن، ایران

دامان تو زادگاه فارابی 

 رازی تو مفخر وطن ایران

ای خطه ی دانش وخردورزی   

وی پهنه‌ی عشق و علم و فن ایران

آوازه‌ی بادگیر یزد تو      

می‌رفت ز حله تا «ختن» ایران

تنها نه صدای عشق می‌آمد

از تیشه مرد كوهكن ایران

كز چاه قنات هم رسید آوا

 از جان فن‌آوران سخن ایران

هم فرش تو بود دشت گلباران  

هم دشت تو پرگل و چمن ایران

چون شد كه ز كاروان به جا ماندی؟    

ای رهرو دشب شكن ایران

اینك زورای سال‌های جور    

برخیز به قصد ساختن ایران

تا چند اسیر پنجه‌ی اندوه      

تا چند بسايه تاختن ايران

برخیز و سرود عشق را سرده    

وز غصه و غم كمرشكن ایران

ای كاش به همت عزیزانت     

سستی شود از تو ریشه كن ایران

برخيز و به نور دانش و بينش

برخود نظري دگر فكن ايران

تو خاستگه تمدن و نوری  

برگرد به اصل خویشتن ایران

روكن به پژوهش و نوآور باش  

وز ياس و شكست دم مزن ايران

برخیز و هنرنمای و علم آموز  

علمی ز برای زیستن ایران

 با عشق و«امید» اگر بپاخیزی 

 آینده زتوست بی‌سخن ایران

   

مصطفی بادکوبه ای. امید

 

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 9:48 |

خطاب به فردوسی بزرگ

هلا ای بزرگ خردمند راد/ درودم زجان بر روان تو باد

خردمند دانا دل، ای پیر طوس/ خداوند بس رستم و اشکبوس

خرد چون چکیده است از خامه ات/ شهِ نامه ها گشته شهنا مه ات

از آن جاودان در جهان زنده ای /که تخم سخن را پراکنده ای

همه روزگار وطن تیره شد / چو تازی به خاک وطن چیره شد

موالی چو نامید ما را عرب / غم و درد آمد به جای طرب

چو دیدی که زخمی است قلب وطن/ و خون بارد از دیده مرد و زن

قلم در کفت خنجر تیز شد/ ستم را نشان رفت و خون ریز شد

برون آمد از جان تو این سرود/ تو گویی که ایران چنین گفته بود

"ز شیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را به جائی رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"

سرود تو شد داروی درد ما/ شفا داد درد زن و مرد ما

چو شهنامه فرهنگ ایران بود/ دل دشمن از آن هراسان بود

"پی افکندی از نظم کاخی بلند" /خجسته بنائی اهورا پسند

که از باد وباران گزندش نبود/ نیاورد سر، پیش ناکس فرود

بنایی که باشد بنای خرد/ وزان برتر اندیشه بر نگذرد

سرود تو پیغام آزادگی است/ همه درس زیبای افتادگی است

خرد نامه ات بی همانند شد/ وطن از سرود تو خرسند شد

زیک سو میهن نامه پهلوان/ دگر سوی "آبشخور عارفان"

تویی زاده کوروش نامدار /شهنشاه پیروز دشمن شکار

که منشور آزادگی بر نوشت /بشر را به آیین برابر نوشت

تو گسترده ای پهنه رزم را /بر آورده ای صحنه بزم را

چنان رزم با بزم آمیختی /که ساغر به شمشیر آویختی

ز یک سوی آوای تیرو کمان/ بر افکنده ای بر بلند آسمان

دگر سوی در جانت آید فرود/ز یزدان چنین آسمانی سرود

میازار موری که دانه کش است /که جان دارد و جان شیرین خوش است

توئی جان رستم توئی جان گیو/ تو جنگیده ای با دد و دام و دیو

تو بگذشتی از هفت خان سرفراز /به گوش تو خوانده است سیمرغ راز

کمان کیانی به دوش تو بود / جهان پر ز بانگ خروش تو بود

تو گفتی جهان را مگر بشنوند/ "نبندد مرا دست چرخ بلند"

هلا ای سیاوش وش سر فراز/ تو بگذشتی از تل آتش به ناز

چو دیدی عرب را که ضحاک وار /ز فرهنگ ایران بر آرد دمار

تو با کاویانی درفش سخن / به پا خواستی تا نمیرد وطن

به پا کردی از شور هنگامه را/ سرودی ابر نظم شهنامه را

کنون ای خداوند کوپال وکوس/ چه گویم ترا جز دریغ و فسوس

که فرهنگ تازی سر آورده باز /"ز نیکی نیاید سخن جز به راز"

چو با تخت منبر برابر شده است/ رسوم عرب سایه گستر شده است

ز تازی گرفتند هر نام را/ سپر کرده آیین اسلام را

ز "عبد" و ز"مولا" سخن می رود/ ز تسلیم بی جا سخن می رود

زنان را پس پرده بگذاشتند/ بسی کمتر از مرد پنداشتند

به تقویمشان قصه های غم است/ تو گوئی که غمنامه عالم است

تواشیح بنشسته جای سرود / تو گوئی سرودی در ایران نبود

نه از مهرگان نام و نی از سده /نه دستی ز شادی به دستی زده

............................................................................

چو شب شد همه روز گار وطن/ سیه جامه شد بر تن مرد و زن

اگر چه سپید است احرامشان /سیاه است از کین دلِ خامشان

به دستار و چفیه کنند افتخار/ نشانی ز ایران نیاید به کار

همه کار ها صحنه سازی بود / "سخن ها به کردار به بازی بود"

همه سر به سر مصلحت بین شدند/ ز سستی و خواری کژ آیین شدند

نه از داد یادی نه از دادگر/ نه جانی ز بیداد، فریاد گر

جوانان به زندان افیون و بنگ / نه شوقی به نام و نه ترسی ز ننگ

همه سر به سر ضعف و ناراستی / پدید آمده کژی و کاستی

سراسر دو رنگی سراسر ریا /نشسته است ثروت به جای خدا

نه جام شرابی نه پیمانه ای /نه بر عاشقان راه میخانه ای

نه یادی ز رستم نه از اشکبوس /فسوسا فسوسا فسوسا فسوس

بر آی و خرد نامه ای ساز کن / ز جهل خودی شکوه آغاز کن

سرودی بپرداز دشمن شکار/ که باشد برای وطن افتخار

بیا و صلا ده سرود امید/ که شهنامه ای تازه آید پدید

بر آی و ببین و دوباره بگو/ "تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"

دكتر مصطفي بادكوبه ای

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 16:35 |

زادگان کوروش

 

از آن پیش كز جان دریغا زنیم

بیا هموطن دل به دریا زنیم

 

مبادا دگر باره از یك فریب

ندای دریغا دریغا زنیم

 

بیا تا بجنگیم با اهرمن

به پرچم نشان اهورا زنیم

 

به فرهنگ خود باز گردیم وكم

چو بی‌مایگان سر به هر جا زنیم

 

بیا چون نیاكان بهدینمان

كه چنگی به چنگ نكیسا زنیم

 

ز رودابه و زال یاد آوریم

سخن كم ز مجنون و لیلا زنیم

 

ز تهمینه گوییم و از تهمتن

نه دم از تمنای عذرا زنیم

 

اگر ویس و رامین بخواهیم به

كه دم از گناه زلیخا زنیم

 

بیا تا سر ظلم ضحاك را

به گرز گران كاوه آسا زنیم

 

درفش كیانی برآریم و باز

به قلب ستم بی محابا زنیم

 

نه آخر كه ما زاده كورشیم؟

كه بانگ رهایی به دنیا زنیم؟

 

نه همچون یهودان به تیه اندریم

كه دستی به دامان موسی زنیم

 

نه بیچارگانیم و نه مردگان

كه خود را به دستان عیسی زنیم

 

نه ما جاهلانیم تازی‌نژاد

نه بتخانه‌دار و نه صحرا زنیم

 

چه كس خواندمان مردمانی صغیر

كه بر رای او خنده یكجا زنیم

 

چه هستند این‌ها كه خواهند ما

دم از قصه عبد و مولا زنیم؟

 

كجا باید این ننگ بردن اگر

كه ما بوسه بردست این‌ها زنیم؟

 

یكی ملت زنده‌ایم و كهن

كه سر برتر از كاخ كسری زنیم

 

كبیر و رشیدیم و با افتخار

دم از دانش ورای و شورا زنیم

 

مبادا كه در قرن آزادگی

به پیشانی این داغ رسوا زنیم

 

مبادا كه با دیدن آفتاب

چو خفاش خود را به رویا زنیم

 

كنون وقت آن شد كه چون تهمتن

نهیبی به رخش توانا زنیم

 

سر دیو و جادوگران پلید

بكوبیم و بر سنگ خارا زنیم

 

گل عبرت از باغ دیروزها

بگیریم و بر فرق فردا زنیم

 

به «امید» ایران آباد و شاد

دگر باره دل را به دریا زنیم

 دکتر مصطفی بادکوبه ای

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 15:30 |
  ننویسیم...بنویسیم


ننویسیم که دل افسرده است

ننویسیم شقایق مرده است

 

ننویسیم که دستی ناپاک

گل ما را ز گلستان برده است

 

ننویسیم که روباهی پیر

جگر ملت ما را خورده است

 

ننویسیم یهودای دگر

جان عیسی صفتان آزرده است

 

ننویسیم که در باغ وطن

گل آزادی مان پژمرده است

 

ننویسیم  جوان این شهر

دیگر از هستی خود سرخورده است

 

ننویسیم زمستان سرد است

زندگانی بخدا یخ کرده است

 

ننویسیم  نمانده  قلمی

محترم نیست در اینجا حرمی

 

ننویسیم که فحشایی هست

پشت سجاده چه غوغایی هست

 

ننویسیم که زندان داریم

پشت هر میله دلی می کاریم

 

ننویسیم که اهل قلمیم

کمتر از باد هوا محترمیم

 

ننویسیم که اهل دردیم

و به بیدردی شب خو کردیم

 

ننویسیم خدایی هم بود

آیه ی عدل گهی می فرمود

 

ننویسیم که قرآن هم سوخت

در حریقی که تحجر افروخت

 

ننویسیم که پیمانه شکست

می و میخانه و دل رفت از دست

 

ننویسیم پس پرده ی جهل

نسلمان را بنشاندند چه سهل

 

ننویسیم که تازی شده ایم

مهره ی شعبده بازی شده ایم

 

ننویسیم که قانونی بود

فرصت از بهر چه و چونی بود

 

ننویسیم خدا دلتنگ است

بردن نام خدا هم ننگ است

 

ننویسیم که با نام خدا

چه توان دید در این دشت بلا

 

بنویسیم بهشت است اینجا

دیو هم حور سرشت است اینجا

 

بنویسیم که آزاده شدیم

غرق اوهام خدا داده شدیم

 

بنویسیم نوشتن غلط است

از خط سرخ گذشتن غلط است

 

بنویسیم که آزادی هست

همه جا شادی و آبادی هست

 

بنویسیم فراوانی هست

بخدا نعمت ارزانی هست

 

بنویسیم که در اوج رفاه

عمر ها می رود انشاالله

 

بنویسیم که حق می گوییم

حق همان است که ما می گوییم


ننویسیم که بیچاره (امید)

برسر دار چه خوش می رقصید

دکتر مصطفی بادکوبه ای

 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 0:5 |


فتنه گران

چنديست دلم يكدله با فتنه‌گران است
این هم به یقین معجزهء دورِ زمان است

چون فتنه‌گری بانگ عدالت‌طلبی شد
دل بهرِ خدا یکدله با فتنه‌گران است

بیداد چو شد میوهء آزادی و قانون
بیچاره دلم عاشقِ ظلم و خفقان است

جائی که چکد خونِ دل از ابرِ بهاری
والاه که بهاران خجل از فصل خزان است

روزی که شب قدر بود شام جهالت
قرآن متنفر ز حلول رمضان است

زاهد که وضویش همه از خونِ دلِ ماست
تکبیرِ نمازش به یقین ننگ اذان است

دیروز چو حلقومِ ندا غرقهء خون شد
فردا به خدا روزِ ندای همگان است

با مرگ دو صد آرش و سهراب و سیاوش
این مامِ وطن دل‌ نگران، دل نگران، دل نگران است

دیدیم به دنبال هوا و هوسِ شیخ
هر لحظه فرامینِ خدا در نوسان است

چون با تو جهنم شده این ملکِ اهورا
بی تو به یقین غرفه‌ای از باغِ جنان است

ما را چه به بدبختی لبنان و فلسطین؟
جائی که وطن یکسره در آهء فغان است

ای غره به همدردی با غزه و لبنان
آن کُرد و بلوچ است که در حسرتِ نان است

هر چند نبینی تو ولی ملتِ ایران
شیریست که بر پرچم خورشید نشان است

بر ملتِ ما تکیه کن ای شیخ که بینی
هرگوشه یکی آرش با تیر و کمان است

سوگند خدا را به قلم نیز نخواندی
در کیش تو اصحاب قلم مدحیه‌خوان است

از بس که شکستید قلم های مخالف
هر نشریه ماتمکدهء اهل بیان است

بر دوش منه بار ستم را هله ای شیخ
این بار گران، بار گران، بار گران است

این بانگ نه بانگیست که از یأس برآید
حلقوم امید است که با جامه‌دران است

دكتر مصطفي بادكوبه اي



 

+ نوشته شده توسط محمد جواد در شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 20:2 |

خانه من

 

كه گفت می‌رود این خانه، رو به ویرانی؟!

كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟!

 

اگر چه نیست به سامان امور این سامان

و جمع ماست كنون مظهر پریشانی

 

دوباره می‌شود این خانه خانه‌ای آباد

به همت من یك لاقبای ایرانی؟!

 

وطن سرای اهورایی تبار من است

تبار عشق و محبت نژاد نورانی

 

نوشته دست خداوندگار بی‌همتا

خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی

 

من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس

مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟

 

كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند

وطن كجا و ستم پیشه بیابانی

 

مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است

عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی

 

وگرنه، زاده بوذرجمهر چون می‌شد

چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟

 

مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ

كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!

 

سرا سرای من است این گروه آمده‌اند

به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!

 

منم كه سنگ فرودین آسیا باشم

الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی

 

هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست

به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی

 

برادری كه زایمان و عشق بی‌خبر است

به بردگی بفروشد عزیز كنعانی


چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور

وطن مصادره شد بی‌امان به آسانی

 

غریبه می‌رود از خانه ورنه می‌افتد

به زیر تیغ ابومسلم خراسانی

 

«امید» را مده از دست كاین وطن دارد

هزار كاوه به پس كوچه‌های پنهانی

 دكتر مصطفي بادكوبه اي(اميد)

+ نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 15:51 |
 هنوز مهر تو

هنوز مهر تو در قلب ماست ای ایران
هنوز هم دل ما حق نماست ای ایران

میان خون من و خاک توست پیوندی
که تا به صبح قیامت بجاست ای ایران

شمیم عطر شهیدان سرفراز وطن
گواه صحت این مدعاست ای ایران

به لطف کیش اهورایی تمدن ساز
هنوز خاک وطن کیمیاست ای ایران

هنوز خاک فرحزای مهر پرور تو
به چشم جان همه توتیاست ای ایران

هنوز در دل گهواره‌ها فریدون هست
هنوز خشم فرانک رواست ای ایران

هنوز پهلوی سهراب می‌ درد رستم
که قتل افسر دشمن سزاست ای ایران

صبور باید و آگه به روز سختی‌ها
که گاه نوبت رنج و بلاست ای ایران

عصای علم بباید که بشکند جادو
جواب مار، گهی اژدهاست ای ایران

ز کارنامه‌ی ننگین زور و زر اکنون
زمین عشق سرای بلاست ای ایران

به یاد قصه‌ی خونرنگ عشق و آزادی
به غم نشسته دل کوچه‌هاست ای ایران

به خون پاک شهیدان ملک جم سوگند
که روز جوشش ایمان ماست ای ایران

دل است ودیده‌ی «امید» و صبح رستاخیز
و مرگ و ظلم که حکم خداست ای ایران

دکتر مصطفی بادکوبه ای
+ نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 15:43 |

 سوگند

وطن، به خاك تو سوگند عشق ما پاك است

گر چه سینه‌ی ما در غم تو صد چاك است


بگو به دیو منش دشمنت، كه‌ای ناپاك

هنوز كاوه و آرش بسی در این خاك است


هنوز تركش میهن ذخیره دارد تیر

هنوز خطه‌ی ایران، به بیشه دارد شیر


هنوز هست فرانك، كه آرد افریدون

هنوز هست نژادی كه بر كشد شمشیر


دریده پهلوی ما، دشنه‌ی پدر، آری

به خون خویش بغلطیده بس پسر، آری


هزار خرمن آتش ز حیله بر پا شد

سیاوش دل ما می‌كند گذر، آری


ندای قلب غم آلوده ما، سرود وطن

زبور زنده‌ی داود ما، سرود وطن


نوشته بر لب ما واژه‌ی مقدس عشق

درود و بوسه و بدرود ما، سرود وطن


سرود مهین ما، شعر ناب آزادی است

كتاب برتر ایران كتاب آزادی است


نبوده نشئه‌ی دل از عصاره‌ی انگور

شراب كشور عرفان، شراب آزادی است


ز دشت پاك تو خون حماسه می‌جوشد

شقایق از لب تو افتخار می‌نوشد


«امید» شادی تو، یاس چون به دل دارد

سپید جامه‌ی پاك مغانه می‌پوشد

 دکتر مصطفی بادکوبه ای-امید

+ نوشته شده توسط محمد جواد در پنجشنبه دوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 16:9 |

 

بانوي ايراني

تو خورشید درخشانی هلا بانوی ایرانی
چرا در پرده می‌مانی هلا بانوی ایرانی
تو معمار توانمند من ایرانی رادی
تمدن ساز دورانی هلا بانوی ایرانی
اهورایی نژادا در مقامت چون سخن گویم؟
سروش مهر یزدانی هلا بانوی ایرانی
تو توران دختی و آزرمدخت و مام تهمینه
به شهر دل تو سلطانی هلا بانوی ایرانی
هزاران لیلی و عذرا و سلمی خاك پای تو
كه خود شیرین جانانی هلا بانوی ایرانی
ترا زیبد سرافرازی تو فخر آفرین بانو
كه سر عشق می‌دانی هلا بانوی ایرانی
نجابت را تو تفسیری شرافت را تو معنی
ز بس پاكیزه دامانی هلا بانوی ایرانی
تو پیك صادق آرامشی جا ن مایه صبری
عروس شهر عرفانی هلا بانوی ایرانی
نگهبان حریم خانه‌‌ای كز عمق جان و دل
سرود عشق می‌خوانی هلا بانوی ایرانی
تو را تاریخ می‌بیند به میدان وفاداری
كه پرچم‌دار میدانی هلا بانوی ایرانی
اگر قحط محبت شد به دشت تشنه میهن
ترنم‌های بارانی هلا بانوی ایرانی
مباد از چشمه چشمت تراود اشك نومیدی
كه دریایی و توفانی هلا بانوی ایرانی
تویی گرد آفرید روزگار كارزار و خون
كه هرگز در نمی‌مانی هلا بانوی ایرانی
طلسم جهل را بشكن كه در دستان نادانی
نباید بود زندانی هلا بانوی ایرانی
سرود سبز را سرده كه فصل برگریزان را
تو «امید» بهارانی هلا بانوی ایرانی!

 دکتر مصطفی بادكوبه ای

+ نوشته شده توسط محمد جواد در پنجشنبه دوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 15:44 |

جشن سده

شعله می‌كشد با عشق، آتش اهورایی

تا به آسمان نور تا بهشت زیبایی


می‌گریزد از سر ما، جان عاشقان مهر

با امید رقص عشق در بهار رویایی


گوش جان اگر باشد می‌توان شنید ای دوست

از شراره آتش، نغمه‌ی اوستایی


شعله نیك می‌خواند با سرود ورجاوند

شعر سبز پاكی‌ها، شعر ناب شیدایی


گر به سرزمین عشق، روكنی زجان و دل

آید از دل آتش، آیه‌های سینایی


آتش مقدس را ما زجان پرستاریم

چون تراود از نورش، معجز مسیحایی


كیش مهر از آن داریم كز شراره‌های عشق

جان ماست انسانی روح ماست مزدایی


ما كجا و كیش غم، ما كجا و شعر خون

ما كجا وسردی‌ها ما كجا و رسوایی؟


ما نژاد جشن و شور، ما نژاد لبخندیم

ما كجا و تلخی‌ها، ما كجا و تنهایی؟


آتشین و بی‌پروا كیشمان ستم سوزی است

ما كجا و سازش با تیغ تیز یغمایی


خیزد از نگاه ما، شعله‌های یكرنگی

ریزد از لبان ما واژه‌های دانایی


نور عشق می‌تابد از شراره‌ی آتش

تا كه سركشد از جان شعله‌های بینایی


بینش است و دانش‌ هان، میوه درخت نور

از چنین نهال آید شور و شوق فردایی


ای كهن نژاد پاك، گوهر توایرانی است

خود بیافرین اینك دوره‌ی شكوفایی


در دل تو بنهفته است آتش نیاكانت

عشق و بینش و دانش یاری و هماوایی


این سده كه جشن تو است شادمان به پا دارش

با همه دلارامی، تا به اوج والایی


تا رسد بهاری نو سر به سر «امید» و عشق

زنده‌دار در جانت آتش اهورایی

 دكتر مصطفي بادكوبه اي

+ نوشته شده توسط محمد جواد در پنجشنبه دوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 15:37 |